جستجو

تبلیغات



داستان: استخاره

    یکی از اساتید حوزه نقل میکرد: روزی یکی از شاگردانش بهش زنگ میزنه و درخواست میکنه که استاد فورا براش یه استخاره بگیره.

    استاد استخاره میگیره و میگه: بسیار خوبه و معطلش نکن و سریع انجام بده.
    چند روز بعد، شاگرد اومد پیش استاد و گفت: میدونید استخاره را برای چه کاری گرفتم؟
    استاد: نه.
    شاگرد: توی اتوبوس نشسته بودم. دیدم نفر جلویی من، پشت گردنش بسیار صافه و باب زدن. هوس کردم که یک پس گردنی بزنمش. دلم میگفت بزن، عقلم میگفت نزن، چون هیکلش از تو بزرگتره و داغونت میکنه.

    خلاصه تماس گرفتم و استخاره گرفتم و شما گفتید فورا انجام بده. معطل نکردم و شلپ زدمش.

    انتظار داشتم، بلند بشه و دعوا راه بیندازه. اما یه نگاهی به من انداخت و گفت: استغرالله.
    تعجب کردم و پرسیدم: ببخشید چرا استغفار؟

    گفت: چند دقیقه قبل از کنار یک امامزاده رد شدیم. یک لحظه به ذهنم خطور کرد که این امامزاده ها الکی هستند و دکان باز کرده اند که پول جمع کنند. با خدا گفتم: ای خدا، اگه اشتباه میکنم، یک سیلی بهم بزن.
    تا این درخواستو کردم، تو از پشت سر، محکم به من زدی.

    الله اکبر                                                                                                 


    این مطلب تا کنون 36 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ دوشنبه 5 بهمن 1394
    منبع
    برچسب ها : استخاره ,استاد ,
    داستان: استخاره

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز پنجشنبه 3 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر